تبليغاتX
خداحافظ گری کوپر
خانه کوچک ادبیات

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن‌دانی وصرافان سر بازار معانی و چابک‌سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدین گونه به جولان در آورده‌اند که در جنگلی دور افتاده و سرسبز بوقلمونی چاق و گنده‌بک و بی‌ریخت زیر درختی همی ایستاده بود و با سگرمه‌های در هم و چشم‌های باباقوری به بالاترین شاخه‌ی درختی همی خیره بود. در این موقع گاو بی‌خیالی که در گاو بودن طعنه به الاغ می‌زد خرامان از آن مسیر عبور همی کرد که چشمش به بوقلمون مادر مرده افتاد. کنجکاو شد و پرسید: یا خواجه بوقلمون. اینجا از چه روی ایستادی و چه می‌کنی و چشم به چه داری؟ بوقلمون که گویی سه کشتی نفتکشش را همزمان دزدان دریایی سومالیایی در خلیج عدن رباییده و سپس غرق کرده بودند چونان یتیمان سیه چرده کلاغی را بر روی بالاترین شاخه‌ی درخت به گاو نشان داد و گفت: الا یا حضرت گاو. آرزو همی داشتمی جای آن کلاغ بر بالای درخت همی می‌نشستم و دنیا را همی دید می‌زدم. گاو که صاحب دانش خفیه بود و کرامات می‌دانست و دویست سال از عمرش گذشته، سرد و گرم روزگار را چشیده و جنگل‌دیده و زیرک و عاقل بود و در علم رمل و اسطرلاب و نجوم سرآمد جنگل بود و از ماضی و مستقبل خبر می‌داد، لختی کله‌ی گنده‌اش را با سم خاراند و سپس از داخل توبره‌اش رمل و اسطرلابی بیرون آورد. در رمل نظر کرد و دید اسطرلاب هیچ نشان نمی‌دهد پس گفت: الا یا خواجه بوقلمون. دوای درد تو پیش من است. پیش آی و اندکی از این .... مرا تناول کن که در آن ویتامین بسیار یافت همی شود و تو را قوت بدن فزون گرداند چونان که قوت خاک همی چند برابر کند. بوقلمون از این بشارت شادمان گشت. شیشه‌ای ترشی لیته از زیر بال بیرون آورد و چند نوک از آن ماده متعفن به نوک کشید. سپس بال‌های تا به تایش را چندی به هم زد و هیکل قناس خود را به بالا کشید و جل‌الخالق به هوا برخاست. شادمان از این طیران دگربار و دگر بار از آن ماده‌ی اهریمنی که شایسته‌ی قوت خاک بود تناول نمود و پس از چندین ترایل اند ارور (آزمون و خطا) یک به یک به سرعت شاخه‌های درخت را بالا رفت تا سرانجام خود را به بالاترین شاخه رساند. سرمست از این فتح و ترقی زودهنگام و نامیمون بر سر شاخه زیر آواز زد و چند خط قمرالملوک وزیری خواند. اما امان از دست بازی فلک که ناگاه باد شدیدی از جانب خوارزم وزیدن گرفت و بوقلمون مادرمرده را تکان شدیدی داد و حیوان بخت‌برگشته بسان یکی گونی پر ز سیب‌زمینی از بالای درخت بانجی جامپینگ فرمود و هیکل نکره‌اش پخش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. طبیب قانونی علت مرگ را پر‌خوری بیش از حد و مستی ناشی از مصرف مخدری ناشناخته و سپس برخورد سر با جدول کنار پیاده‌روی جنگل همی اعلام کرد.

رفتی و چریدی و جهیدی و پریدی  

جز ننگ و سیاهی به جهان هیچ ندیدی

با خدعه و نیرنگ به سر شاخه نشستی

غافل شدی از کرده و بر خویش بر... 

فرزند دلبندم بعد از خواندن این حکایت به هیچ پند اخلاقی و ارزش نمادین و نقد ساختارشکنانه و غیره و ذالکی فکر نکن و راحت سر بر بالین بگذار.

عباس علی میرزا مستوفی الممالک

سیم جمادی الثانی سنه الف ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:35  توسط ک ب | 

رمان وقتی بزرگ بودیم

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، این کتاب را کیهان بهمنی از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است و ترجمه او از این کتاب تا پایان هفته جاری از سوی موسسه انتشارات «افراز» روانه کتاب‌فروشی‌های ایران می‌شود.


«وقتی بزرگ بودیم» یکی از آخرین رمان‌های تایلر است. او این کتاب را در سال ۲۰۰۱ میلادی و با نام اصلی «Back When we Where Gone» منتشر کرده است. این نویسنده در «وقتی بزرگ بودیم» خاطراتش را از همسرش که در سال ۱۹۹۷ درگذشته، نقل می‌کند. تقی مدرسی، همسر این نویسنده آمریکایی یک نویسنده و روانپزشک ایرانی بوده است.

تایلر همواره در مصاحبه‌هایش خود را دارای اشتراکات عمیق با ایرانیان توصیف کرده و فرهنگ ایرانی را ستوده است.


تقی مدرسی رمان نویس و روانپزشک ایرانی در ۱۷ مهر ۱۳۱۱ در شهر تهران زاده شد. وی در سال ۱۳۳۸ به ایالت متحده رفت و در سال ۱۳۴۳ با آن تیلر رمان نویس آمریکایی ازدواج کرد. وی در ۲ اردیبهشت ماه ۱۳۷۶ در شهر بالتیمور در ایالت مریلند در سن ۶۵ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت. «آداب زیارت»، «کتاب‌ آدمک‌های غایب»، «شریفجان شریفجان» و «یکیلا و تنهایی او» از جمله آثار این نویسنده است. 

ترجمه فارسی بهمنی از این رمان در ۴۴۲ صفحه چاپی منتشر می‌شود.

لینک خبر ایبنا: اینجا

توضیح ضروری: دوستان توجه داشته باشند که داستان کتاب به هیچ وجه به آنچه در متن خبر آمده ربطی ندارد. این رمان درباره بخشی از زندگی ربکا داویچ زنی است که در حال عبور از مرحله بحران میانسالی است. نام اصلی کتاب هم Back When We Were Grownups است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:26  توسط ک ب | 
 

پشت میله ها (داستانک)

دلم گرفته بود. حسابی کلافه شده بودم. احساس کردم بدنم داغ شد. یک بار دیگه میله‌ها را محکم تکان دادم. حال فریاد کشیدن نداشتم. فایده‌ای نداشت. این تو زندانی شده بودم. گرما آزارم می‌داد. آمد به سمت میله‌ها. مثل همیشه لبخند می‌زد. بعد با صدای بلند گفت: «محمد. بیا بچه رو ببر پوشکش رو عوض کن.»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:5  توسط ک ب | 

دسته (داستانک)

هر چی داد و بیداد کردم فایده‌ای نداشت. جوان درشت هیکلی زیر علم بود. دسته سینه‌زنی سیاه‌پوش با لحنی حزن‌آلود نوحه می‌خواندند و جلو می‌آمدند. تمام شد بالاخره رسیدند به من. تمومه. دیگه امیدی نیست. صورتم گرمای آسفالت رو احساس می‌کرد. یا امام حسین می‌خواهند سرم را ببرند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:52  توسط ک ب | 
دوستان خبر دادند که ظاهراْ فرزند پنجم یکی از نامزدهای بهترین ترجمه جایزه ادبی روزی روزگاری شده.

اسامي نامزدهاي داستان ترجمه و ادبيات نمايشي جايزه «روزي روزگاري»

خبرگزاري فارس: 6 اثر در بخش داستان ترجمه و 6 اثر در بخش ادبيات نمايشي به عنوان نامزدهاي سومين دوره جايزه «روزي روزگاري» انتخاب شدند.

به گزارش خبرگزاري فارس، دبيرخانه سومين دوره جايزه ادبي روزي روزگاري براي بررسي آثار داستاني غير ايراني كه در سال 1387 براي نخستين‌بار در ايران منتشر شده است، كميته‌‌اي فني متشكل از اسدالله امرايي، مهستي بحريني، فروغ پورياوري، سهيل سمي، مهدي غبرايي و سميه نوروزي تشكيل داد و از هر يك از اعضاي اين كميته درخواست كرد از ميان آثار داستاني غير ايراني كه در سال 1387 براي نخستين‌بار در ايران منتشر شده‌اند و نويسنده آن در قيد حيات است، يك تا سه اثر را كه از لحاظ ترجمه تأييد مي‌كنند، به دبيرخانه معرفي كنند.
بنابر اصل نانوشته جايزه روزي روزگاري، ميان اعضاي كميته فني ترجمه، هيچ نشست اقناعي براي رسيدن به آثار مورد تأييد همه اعضا برگزار نشد و تك‌تك اعضاي كميته، در آزادي كامل، اثر يا آثاري را كه خوانده بودند و ترجمه‌شان را درخشان ارزيابي كرده بودند يا به رغم وجود پاره‌اي نواقص، قابل دفاع و حداقل از لحاظ حسن انتخاب مترجم، به جا و مناسب مي‌دانستند، به دبيرخانه اعلام كردند كه در نتيجه آن شش عنوان كتاب داستاني زير وارد مرحله نيمه‌نهايي بهترين اثر داستاني غير ايراني سال 1387 شد.
سرود سليمان، توني موريسون، ترجمه علي‌رضا جباري، نشر چشمه؛ سفر در اتاق كتابت، پل استر، ترجمه احسان نوروزي، نشر چشمه؛ گداها هميشه با ما هستند، توريياس وولف، ترجمه منير شاخساري، نشر چشمه؛ فرزند پنجم، دوريس لسيتگ، ترجمه كيهان بهمني؛ مثلاً برادرم، اووه تيم، ترجمه محمود حسيني‌زاد، نشر افق؛ و موسيقي شانس، پل استر، ترجمه خجسته كيهان، نشر افق اين نامزدها را تشكيل مي‌دهند.
لینک خبر فارس

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:4  توسط ک ب | 

من از مهتاب می ترسم

شاید شما هم متوجه شده باشید که شب زیر نور ماه همه چیز وهم‌آلود و ترسناک می‌شود. همان چیزهایی که در روز عادی و حتی قشنگ هستند شب زیر نور مهتاب مخوف و هراس آور می‌شوند. همیشه چیزهایی را که شبها تو نور ضعیف مهتاب می‌دیدم به نظرم آنقدر ترسناک می‌آمدند که دیگر دلم نمی‌خواست آنها را حتی در روز ببینم. امشب قرار است با کسی که خیلی دوستش دارم برویم بیرون قدم بزنیم.‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:28  توسط ک ب | 
گفت‌وگو با كيهان بهمني:
معيشت بزرگ‌ترين دغدغه‌ي مترجم ماست

 

متن کامل خبرش هم اینجا است. ایسنا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:1  توسط ک ب | 
آفتاب یزد: ۲۳/۱/۸۸

كيهان بهمني: در مميزي ها بايد شعور مخاطب را باور كنيم


كيهان بهمني از اينكه در بين بعضي از اهالي قلم در ايران سنت تحقيق وجود ندارد گله مند است و مي گويد، چرا خودمان نمي رويم درباره موضوعي تحقيق كنيم تا به صحت و سقم آن پي ببريم. همچنين به اعتقاد او، بزرگترين دغدغه مترجمان در ايران، بحث هميشگي معيشت است. اين مترجم مقيم مالزي در گفتگو با ايسنا، از مسائل مختلف ترجمه گفت. كيهان بهمني با اشاره به اينكه خيلي از ترجمه ها باعث شده اند تا برخي نويسندگان درست معرفي نشوند، اظهار داشت: يكي از انديشمندان ما چند سال پيش در نقدي عنوان كرده بود كه آلبر كامو خودكشي كرده و اين سرنوشت همه پوچ گرايان است؛ در حالي كه جالب است بدانيم كامو در يك تصادف رانندگي كشته مي شود و تازه چند روز قبل از آن يك خانه جديد مي خرد و خيلي هم شوق زندگي داشته و به هيچ وجه آدم منفي گرايي - به آن معني كه همه در ذهن دارند - نبوده است. اين مسئله از ابتدا معلوم بوده؛ اما به خاطر نداشتن مطالعه كافي، خيلي ها نمي دانند. وي ادامه داد: عده اي حتي يك كتاب از آثار صادق هدايت را نخوانده اند و بر اساس شنيده ها او را منفي باف مي دانند.چرا خودمان نمي رويم درباره موضوعي تحقيق كنيم تا به جواب دست يابيم؟ بهمني افزود: اين كه بگوئيم بايد بهترين ها را ترجمه كنيم، نظر خوبي است؛ اما متاسفانه از سويي هيچ حمايتي نمي شود. خيلي ها نمي دانستند ارنست همينگوي نمايشنامه هم دارد، تا وقتي كه <ستون پنجم>ترجمه شد و البته هيچ كس هم تشويقي نكرد. به هر حال بهتر است براي مترجمان دلگرمي وجود داشته باشد. شايد تا حدي به خاطر همين است كه خيلي از اساتيد فن به سمت ترجمه نمي روند. كساني كه تسلط صد درصد به زبان مبدا و مقصد دارند، حتي از ترجمه اسمي هم نمي آورند و به جاي آن تدريس مي كنند. ترجمه كاري از روي عشق است. ما مترجم حرفه اي كم داريم كه دغدغه معيشتي نداشته باشد. وي سپس درباره ايجاد موج ترجمه از يك نويسنده به صورت مقطعي سخن گفت و يادآور شد: اين موضوع بيشتر به بيمار بودن بازار كتابمان برمي گردد كه تك بعدي است و وقتي يك نويسنده مطرح مي شود، همه مي روند سراغ او. براي مثال در حال حاضر همه دنبال ترجمه آثار برنده فرانسوي نوبل (ژان ماري گوستاو لوكلزيو) هستند. اين نشان مي دهد مردم انتخاب نمي كنند چه بخوانند؛ ناشران و بازار نشر، انتخاب مي كنند.او سپس به مسئله مميزي اشاره كرد و گفت: با مميزي مشكل دارم. خيلي وقت ها كه مي خواهم ترجمه كنم، به خاطر مميزي بايد خيلي بخش ها را حذف كنم و اين مشكل ساز است. اول بايد تكليف خودمان را مشخص كنيم كه مخاطب مان را باشعور و آگاه فرض مي كنيم يا نه و از آوردن يكي ،دو پاراگراف نبايد بترسيم. اتفاقا اگر حذف شود بايد نگران باشيم. اين توهين آميز است. خيلي از جا ها به عنوان مترجم احساس مي كنم كه بايد استان را عوض كنم.

لینک خبر: آفتاب یزد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:16  توسط ک ب | 
داستانک

نگرانی بی مورد

بلند شدم. لباس هام رو تکوندم. به راننده گفتم: «چیزی نشده آقا. برو.» ولی باز داشت می زد تو سرش. چیز عجیبیه. یک نفر از طرف دیگه خیابون اومد سمتم. گفت: «شما. با من بیا.» گفتم: «کجا؟ تقصیر من نبود که...» گفت: «نگران نباش. چیزی نیست. تو مُردی.» 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:43  توسط ک ب | 
سلام

نمی دونم بعضی از ابنای بشر تا چه حد می توانند نادان باشند ولی خوب بالاخره تا وقتی آدمهای نادان زیاد باشند روزی آدمهای شیاد تامین است. حالا برای این که بدانید چرا یاد بزرگترین کلاهبرداران تاریخ افتادم این لینک را تماشا کنید که درباره یک ابرانسان خیلی خیلی خیلی مقدس است. این بابا عکسش تو ماه و خورشید و قبور بودایی و قلیانهای مصری و آب جوش سماورهای روسی و خلاصه همه جا افتاده است. نمی دانم دقت کنیم شاید عکسش رو کله بنده و شما هم افتاده باشد.

اینجا 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 5:20  توسط ک ب |