![]() |
![]() |
|
| خانه کوچک ادبیات |
|
اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخندانی وصرافان سر بازار معانی و چابکسواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدین گونه به جولان در آوردهاند که در جنگلی دور افتاده و سرسبز بوقلمونی چاق و گندهبک و بیریخت زیر درختی همی ایستاده بود و با سگرمههای در هم و چشمهای باباقوری به بالاترین شاخهی درختی همی خیره بود. در این موقع گاو بیخیالی که در گاو بودن طعنه به الاغ میزد خرامان از آن مسیر عبور همی کرد که چشمش به بوقلمون مادر مرده افتاد. کنجکاو شد و پرسید: یا خواجه بوقلمون. اینجا از چه روی ایستادی و چه میکنی و چشم به چه داری؟ بوقلمون که گویی سه کشتی نفتکشش را همزمان دزدان دریایی سومالیایی در خلیج عدن رباییده و سپس غرق کرده بودند چونان یتیمان سیه چرده کلاغی را بر روی بالاترین شاخهی درخت به گاو نشان داد و گفت: الا یا حضرت گاو. آرزو همی داشتمی جای آن کلاغ بر بالای درخت همی مینشستم و دنیا را همی دید میزدم. گاو که صاحب دانش خفیه بود و کرامات میدانست و دویست سال از عمرش گذشته، سرد و گرم روزگار را چشیده و جنگلدیده و زیرک و عاقل بود و در علم رمل و اسطرلاب و نجوم سرآمد جنگل بود و از ماضی و مستقبل خبر میداد، لختی کلهی گندهاش را با سم خاراند و سپس از داخل توبرهاش رمل و اسطرلابی بیرون آورد. در رمل نظر کرد و دید اسطرلاب هیچ نشان نمیدهد پس گفت: الا یا خواجه بوقلمون. دوای درد تو پیش من است. پیش آی و اندکی از این .... مرا تناول کن که در آن ویتامین بسیار یافت همی شود و تو را قوت بدن فزون گرداند چونان که قوت خاک همی چند برابر کند. بوقلمون از این بشارت شادمان گشت. شیشهای ترشی لیته از زیر بال بیرون آورد و چند نوک از آن ماده متعفن به نوک کشید. سپس بالهای تا به تایش را چندی به هم زد و هیکل قناس خود را به بالا کشید و جلالخالق به هوا برخاست. شادمان از این طیران دگربار و دگر بار از آن مادهی اهریمنی که شایستهی قوت خاک بود تناول نمود و پس از چندین ترایل اند ارور (آزمون و خطا) یک به یک به سرعت شاخههای درخت را بالا رفت تا سرانجام خود را به بالاترین شاخه رساند. سرمست از این فتح و ترقی زودهنگام و نامیمون بر سر شاخه زیر آواز زد و چند خط قمرالملوک وزیری خواند. اما امان از دست بازی فلک که ناگاه باد شدیدی از جانب خوارزم وزیدن گرفت و بوقلمون مادرمرده را تکان شدیدی داد و حیوان بختبرگشته بسان یکی گونی پر ز سیبزمینی از بالای درخت بانجی جامپینگ فرمود و هیکل نکرهاش پخش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. طبیب قانونی علت مرگ را پرخوری بیش از حد و مستی ناشی از مصرف مخدری ناشناخته و سپس برخورد سر با جدول کنار پیادهروی جنگل همی اعلام کرد. رفتی و چریدی و جهیدی و پریدی جز ننگ و سیاهی به جهان هیچ ندیدی با خدعه و نیرنگ به سر شاخه نشستی غافل شدی از کرده و بر خویش بر... فرزند دلبندم بعد از خواندن این حکایت به هیچ پند اخلاقی و ارزش نمادین و نقد ساختارشکنانه و غیره و ذالکی فکر نکن و راحت سر بر بالین بگذار. عباس علی میرزا مستوفی الممالک سیم جمادی الثانی سنه الف .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:35 توسط ک ب |
|
|
رمان وقتی بزرگ بودیم به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، این کتاب را کیهان بهمنی از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است و ترجمه او از این کتاب تا پایان هفته جاری از سوی موسسه انتشارات «افراز» روانه کتابفروشیهای ایران میشود. لینک خبر ایبنا: اینجا توضیح ضروری: دوستان توجه داشته باشند که داستان کتاب به هیچ وجه به آنچه در متن خبر آمده ربطی ندارد. این رمان درباره بخشی از زندگی ربکا داویچ زنی است که در حال عبور از مرحله بحران میانسالی است. نام اصلی کتاب هم Back When We Were Grownups است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:26 توسط ک ب |
|
|
پشت میله ها (داستانک) دلم گرفته بود. حسابی کلافه شده بودم. احساس کردم بدنم داغ شد. یک بار دیگه میلهها را محکم تکان دادم. حال فریاد کشیدن نداشتم. فایدهای نداشت. این تو زندانی شده بودم. گرما آزارم میداد. آمد به سمت میلهها. مثل همیشه لبخند میزد. بعد با صدای بلند گفت: «محمد. بیا بچه رو ببر پوشکش رو عوض کن.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:5 توسط ک ب |
|
|
دسته (داستانک) هر چی داد و بیداد کردم فایدهای نداشت. جوان درشت هیکلی زیر علم بود. دسته سینهزنی سیاهپوش با لحنی حزنآلود نوحه میخواندند و جلو میآمدند. تمام شد بالاخره رسیدند به من. تمومه. دیگه امیدی نیست. صورتم گرمای آسفالت رو احساس میکرد. یا امام حسین میخواهند سرم را ببرند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:52 توسط ک ب |
|
|
دوستان خبر دادند که ظاهراْ فرزند پنجم یکی از نامزدهای بهترین ترجمه جایزه ادبی روزی روزگاری شده.
اسامي نامزدهاي داستان ترجمه و ادبيات نمايشي جايزه «روزي روزگاري» خبرگزاري فارس: 6 اثر در بخش داستان ترجمه و 6 اثر در بخش ادبيات نمايشي به عنوان نامزدهاي سومين دوره جايزه «روزي روزگاري» انتخاب شدند. به گزارش خبرگزاري فارس، دبيرخانه سومين دوره جايزه ادبي روزي روزگاري براي بررسي آثار داستاني غير ايراني كه در سال 1387 براي نخستينبار در ايران منتشر شده است، كميتهاي فني متشكل از اسدالله امرايي، مهستي بحريني، فروغ پورياوري، سهيل سمي، مهدي غبرايي و سميه نوروزي تشكيل داد و از هر يك از اعضاي اين كميته درخواست كرد از ميان آثار داستاني غير ايراني كه در سال 1387 براي نخستينبار در ايران منتشر شدهاند و نويسنده آن در قيد حيات است، يك تا سه اثر را كه از لحاظ ترجمه تأييد ميكنند، به دبيرخانه معرفي كنند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:4 توسط ک ب |
|
|
من از مهتاب می ترسم شاید شما هم متوجه شده باشید که شب زیر نور ماه همه چیز وهمآلود و ترسناک میشود. همان چیزهایی که در روز عادی و حتی قشنگ هستند شب زیر نور مهتاب مخوف و هراس آور میشوند. همیشه چیزهایی را که شبها تو نور ضعیف مهتاب میدیدم به نظرم آنقدر ترسناک میآمدند که دیگر دلم نمیخواست آنها را حتی در روز ببینم. امشب قرار است با کسی که خیلی دوستش دارم برویم بیرون قدم بزنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:28 توسط ک ب |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:1 توسط ک ب |
|
|
آفتاب یزد: ۲۳/۱/۸۸
كيهان بهمني: در مميزي ها بايد شعور مخاطب را باور كنيم لینک خبر: آفتاب یزد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:16 توسط ک ب |
|
|
داستانک
نگرانی بی مورد بلند شدم. لباس هام رو تکوندم. به راننده گفتم: «چیزی نشده آقا. برو.» ولی باز داشت می زد تو سرش. چیز عجیبیه. یک نفر از طرف دیگه خیابون اومد سمتم. گفت: «شما. با من بیا.» گفتم: «کجا؟ تقصیر من نبود که...» گفت: «نگران نباش. چیزی نیست. تو مُردی.»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:43 توسط ک ب |
|
|
سلام
نمی دونم بعضی از ابنای بشر تا چه حد می توانند نادان باشند ولی خوب بالاخره تا وقتی آدمهای نادان زیاد باشند روزی آدمهای شیاد تامین است. حالا برای این که بدانید چرا یاد بزرگترین کلاهبرداران تاریخ افتادم این لینک را تماشا کنید که درباره یک ابرانسان خیلی خیلی خیلی مقدس است. این بابا عکسش تو ماه و خورشید و قبور بودایی و قلیانهای مصری و آب جوش سماورهای روسی و خلاصه همه جا افتاده است. نمی دانم دقت کنیم شاید عکسش رو کله بنده و شما هم افتاده باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 5:20 توسط ک ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش آمدید. این وبلاگ را باز کردم تا از شما یاد بگیرم. برداشت مطالب بدون اجازه از نویسنده وبلاگ مجاز نمی باشد. |
| پیوندهای روزانه |
|
انتشارات افراز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
ترجمه شعر داستان کوتاه اصطلاحات و مطالب جالب درباره زبان انگلیسی متفرقه سفرنامه |
|
RSS
|